نمیدونم چیکار کنم که انقدر از خودم و ارتباطاتم خسته و نا امید نباشم.
و انقدر برای بقیه بی اهمیت نباشم.یا حداقل برای ی سری الویت باشم.
شاید همه ی اینا ی سری توهم تو کله من باشه فقط.اما الان جز اینا به هیچ چیز دیگه ای نمیتونم فکر کنم.
همش احساس میکنم ارتباطاتم با بقیه ی ارتباط پوچ و توخالی و بی معنا و فاقد اهمیته و کسی رو هم جز خودم نمیتونم مقصر بدونم.
ولی واقعن نمیخوام که هر روز دور شدن آدما رو از خودم ببینم.
واقعن نمیخوام بی اهمیت شدنشون نسبت بهم رو ببینم.
نمیخوام حس کنم ایگنور دارم میشم.
نمیخوام هر روزم و با این فکر بگذرونم که خب فلانی رو هم نا امید کردم و از دست دادم تموم شد.
نمیخوام هی حس کنم آدما رو ناراحت کردم با برخوردهام.
نمیخوام هی پلن بچینم که برم از همه عذرخواهی های گاها غیرضروری بکنم و بقیه هم با جمله های محبت آمیز بهم بگن لازم نیست عذرخواهی بکنم و باهام مشکلی ندارن صرفا چون دلشون نمیاد ناراحتم کنن و بگن دیگه حال نمیکنیم باهات و حوصله سر بری.
واقعن از دست خودم عصبانیم و دلم شکسته.
ارتباطات ضعیف و خستم کرده.
نمیتونم هندلشون کنم دیگه انگار
احتمالن الان باید یاد بگیرم آدم همیشه شانس های دوباره و سه باره نداره و گاهی هرچی داره همون شانس بار اوله.
آدم های جدید هم نمیخوام.نه تا وقتی که این همه نا امیدی به بار اوردم.
حالم داره به هم میخوره
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشانی