گیر کردم ی جا و پیشرفتی ندارم.
نمیدونم منشا این همه "دوست ندانشتنی" بودن از کجاست.
چرا هیچکس باهام احساس راحتی نمیکنه،چرا هیچکس دلش نمیخواد به من نزدیک تر بشه.
سعی میکنم مهربون باشم با بقیه،احترام بذارم به خودشون و عقایدشون،حتی یک لحظه تو ذهنمم قضاوتشون نکنم،ولی در عوض چی دریافت میکنم؟گه.
نه اینکه در ازای این رفتارام انتظاری ازشون داشته باشما،یا اینکارا رو بکنم برای اینکه چیزی در ازاش دریافت کنم ولی خب صرفن واسم جالبه که چیزی که همیشه نصیبم میشه گهه.
جاهایی که رفته میشه بدون من،حرفایی که به خیلیا گفته میشه جز من،راحتی که در کنار من وجود نداره،شاید حتی ی نوعی از حس خلاص شدن از دستم و اجبار وقتی کنارم قرار گرفتن یا باهام صحبت میکنن،
نمیدونم.
من هرروز قلبم بیشتر از دیروز میشکنه وقتی میبینم همیشه بین من و بقیه ی فاصله بزرگ وجود داره،ی فاصله ی لعنتی.
من دارم از زندگیای بقیه پاک میشم و آدمای دیگه ای به جام قرار میگیرن.ولی هنوز تظاهر میکنن که براشون مهمم.اما میدونم که نیستم.
چه جوریه که تو همه ی مراحل زندگیم همینه؟دبیرستان،دانشگاه،همیشه.
بعضی وقتا حس میکنم ی وایبی از خودم ساطع میکنم که باعث میشه همیشه مزخرف باشم.
بعد آدما میان صفات خوبم و بهم میگن.بابا من نمیخوام آدما ازم تعریف کنن.تعریف کردن به چه کار من میاد وقتی این همه احساس تنهایی میکنم؟ وقتی این همه احساس "دوست نداشتنی بودن" و "نخواستنی بودن"میکنم؟
پ.ن:من خیلی احمق بودم که فکر میکردم اگه ی سریارو تو زندگیم داشتم حالم بهتر میشد.چون الان دارمشون ولی هنوز همونم.
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشانی