از ناراحتیا و اعصاب خوردیام گرفته تا احساساتی که نسبت به یک نفر دارم.
اما خب حق میدم بهشون.من در کل زندگیم محتاط بودم و بین خودم و اطرافیانم دیوار کشیدم و اجازه ندادم از ی حدی بهم نزدیک تر بشن.
احتمالا این بدترین کاری بوده که در حق خودم کردم.
آدم های جدید وارد زندگیم میکنم و برای خودم خوشحال میشم که ایول عجب آدم خفنی به دایره دوستات اضافه کردی ولی بعد خودم خرابش میکنم.
یا شایدم خراب نمی کنمش و فقط توهم خراب کردنش رو دارم،
یا شایدم اصلن چیزی نبوده از اول که بخواد خراب بشه.
(نه که فکر کنین فقط میخوام چسناله کنما،چون به خدا که خودم از همه بیشتر بدم میاد که اینطوری زندگی کنم.but it's just my life for now.can't help it.)
هی همه توقع دارن که من رو آروم و ساکت و منزوی و مودب ببینن چون جور دیگه ای ندیدنم.و این که همش انتظار دارن که همیشه اینطوری باشم خب خیلی تلخه.
راجب اینم باز ی جورایی حق میدم بهشون البته، خب این تصویری بوده که میخواستم از من داشته باشن.
ولی این من نیستم.این ی تصویر غلطیه از من که بقیه میبینن و این تصویر داره حالمو به هم میزنه.
کاش فرصت های دوباره داشتیم.زندگی های جدید داشتیم.
پ.ن:بارها شده که بهم گفتن تو راجب خیلی چیزایی که درباره خودت فکر میکنی اشتباه میکنی
،ولی خب من اینطوری حس میکنم و تا وقتی اینطوری حس کنم هیچی درست نمیشه و خب منم نمیدونم که چطوری میتونم اینطوری حس نکنم.
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشانی