-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 20:43
کاش امشب قلبم از حرکت وایسه جدی.تموم بشه. من شهامت هیچی رو تو زندگیم ندارم و حالا که اینجوره؛ای کاش همه چی تموم بشه توهمین امشب.مثلن دیگه مجرای تنفسیمکار نکنه شب موقع خواب، یا قلبم یهو از کار بیوفته.که بعدش با عذاب وجدان و احساس گناه زندگی نکنم.و هیچ حرفی رو واقعی تر از این نزده بودم تا به حال. Adbl...
سگ دیوید لینچ
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 8:26
امشب به آدمایی که خواب های لینچی وار میبینن حسودیم میشه.من چرا خواب های لینچی نمیبینم؟آخه چندین ماهه که اسیر لینچ شدم.کل تابستونی که گذشت داشتم فیلمای لینچ و تویین پیکس رو میدیدم و صید ماهی بزرگ رو میخوندم و تازه خیلیم راضیم.
hopeless
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 8:26
نمیدونم چیکار کنم که انقدر از خودم و ارتباطاتم خسته و نا امید نباشم.و انقدر برای بقیه بی اهمیت نباشم.یا حداقل برای ی سری الویت باشم.شاید همه ی اینا ی سری توهم تو کله من باشه فقط.اما الان جز اینا به هی
-
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 8:26
اینسکیوریتی نمیذاره که همینجوری نوشته هام رو بدون رمز پست کنم.احساس میکنم همش که ی آشنا ی گوشه نشسته داره میخونه اینارو.پ.ن:آیا چیزها همونقدر که ما فکر میکنیم پیچیده ان؟
2
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
با ۱۹ سال سن فکر میکنم اگه رو دندون خراب شده ام محکم تر مسواک رو بکشم دندونم سالم میشه. که البته کاش میشد. به جای اینکه هرچی بزرگ تر میشم ترسام از چیزای مختلفی -مثلا دندون پزشکی- کمتر و کمرنگ تر بشه،بیشتر و پررنگ تر میشه.
3
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
مشکل من اینه که هیچوقت توسط انسان ها جدی گرفته نمیشم.تو هیچ چیز. از ناراحتیا و اعصاب خوردیام گرفته تا احساساتی که نسبت به یک نفر دارم. اما خب حق میدم بهشون.من در کل زندگیم محتاط بودم و بین خودم و اطرا
4
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
من میگم همیشه گفتن حرف ها بهتر از نگفتنشونه. نگفتنشون هم مارو خفه میکنه و هم اینکه ممکنه طرف مقابل نیاز داشته باشه به شنیدن اون حرف ها. الان من خفه شدم از حجم حرف های نزده و چیزهایی که تابحال نشنیدم.
5
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
انقدر فیلم دیدم که مثل فیلمای فانتزی فکر میکنم و ی دنیای غیر واقعی برای خودم ساختم. چند روز که از خونه بیرون نرم این زندگی خیالی محاصره ام میکنه و بعد به خودم میام و می بینم تو زندگی واقعیم عملا هیچ چ
6
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
آخ که اگه نوشته های وبلاگ اولم رو که جزو اولین شبکه های اجتماعی بود که عضوش بودم،(وبلاگ ی نوع شبکه اجتماعی به حساب میاد دیگه نه؟) با نوشته های اینجا مقایسه کنیم چقدر همه چی عجیب غریب و ترسناک میشه. ول
7
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
احساس میکنم در حالی که همه دارن وارد دوره ی جدیدی از زندگیشون میشن و ی جورایی دارن بزرگ میشن من دارم درجا میزنم. گیر کردم ی جا و پیشرفتی ندارم. نمیدونم منشا این همه "دوست ندانشتنی" بودن از کجاست. چرا
برای روزهای بد
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
آدما هیچوقت نمیتونن به داشتن روزای بد عادت کنن.به اون روزایی که فکر میکردن قراره روزشون باشه ولی نه تنها روزشون نشد،بلکه حالشون رو گرفت،دهنشون رو سرویس کرد، و در نهایت هم فرستادشون خونه.با ی حسی از "ت
8
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
احساس میکنم که لیاقت داشتن ی سری آدما رو تو زندگیم ندارم و به خاطر همینه که یا مدام از دستشون میدم یا هی ترس از دست دادنشون رو دارم و یا اصلن نمیتونم به دستشون بیارم.برام خیلی ارزشمندن بعضی ها.حضورشون
9
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
امروز ی نفر تو توییتر ی تعدادی موزیک ویدیو آپلود کرده بود که من رو یاد یکی از قشنگ ترین بخش های زندگیم میندازه؛ دوره راهنماییم.این زمانی که میخوام راجبش حرف بزنم زمان عجیبیه. زمانی بود که بابام رفته ب
bad days?
-
تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 4:35
من برای خودم این سال جدید و سالی تصور میکردم که قراره آدمای جدید به زندگیم اضافه بکنه.آدم هایی که بودنشون بهم جرئت بده تا آدمای قبل رو بذارم کنار.چرا آدمای قبل رو بذارم کنار؟ چون اگه بخوام ساده بگم خی