برام خیلی ارزشمندن بعضی ها.حضورشون تو زندگیم مثل اون نوریه که از پنجره ته ی اتاق تاریک دیده میشه.
اما نمیتونم بهشون بگم.نه به خاطر اینکه مغرورم،بلکه به خاطر اینکه بلد نیستم.گفتنش ی چیزه،ولی اینکه تو رفتارتون هم این مهم بودنشون رو حس کنن ی چیز دیگه است.
مخصوصن برای کسی مثل من.که نمیتونم احساساتم رو بگنجونم توی رفتارام.
نتیجه اش این میشه که حس میکنم شاید خوب تر از اون چیزین که من لیاقتش رو دارم.
بعضی وقتا اینطوری به نظر میاد که حرفاشون برام جالب نیست،بهشون اهمیت نمیدم،برای اون چیزایی که بهم میگن ارزش قائل نیستم. در حالی که این فقط اون چیزیه که به نظر میاد.
مامانم همیشه میگه آدما با افکارشون میتونن زندگیشون رو بسازن.به این صورت که اگه هی با خودشون فکر کنن بی ارزشن واقعن بی ارزش میشن و اگه فکر کنن خوش شانسن واقعن خوش شانس میشن و ...
ولی من نمیتونم این حرفارو نزنم.نمیتونم چیزی که از فکرم میگذره رو دفن کنم فقط از ترس اینکه مبادا تا آخر عمرم همینطوری بمونه و زندگیم بر پایه ی "لیاقت نداشتن"ساخته بشه.
پ.ن:مشخصه که ترس از تنهایی بدجوری دهنم رو سرویس کرده؟باید یادم باشه تا هرموقع ازم پرسیدن بزرگترین ترست چیه بگم تنهایی.البته خب من ترس از تایید نشدن یا به اندازه کافی خوب نبودن هم تا حدودی بیچارم کرده.
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشانی